سلاممممممممم جينگيلي هاي خودمممم

خوفيد ؟

از امروز جينگيلي به روز ميشه خوب من بايد زودتر مي يومدم ولي نشد.

من به شما درمورد همسترم حرفي نزده بودم  ولي حالا ميگم همكار بابام ،  خانم داوري كه خيلي دوسش دارم ، براي من والهام يك همستر خيلييييي جيگررر وخوكشل آورد .

 من همسترم رو خيلي دوست داشتم ، كارهاي باحالي مي كرد ولي ديروز همسترم مرد ، گريهههههههههههههههه ( اين گريه مدل جهان بود ) ولي همسترمو اميروووو كشته اون يه قاتل خيلي بده همتون بريد و به اميرووو غر بزنين ، آخه اميرووو با الهام مي خواستن برن نمايشگاه كتاب كه با علي اومد خونمون بعد امير با چشم شورششششششش همسترمو كشت ( گريههههههه ) اون يه قاتل خيلييييي بدهههههه بريد همش بهش غر بزنيد . خوب ديگه عزاداري همسترم بسه !

خوب حالا نوبت به خودم رسيد ما جمعه رفته بوديم بهشت زهرا ، خيلي خوب بود. فرداش يعني شنبه رفتيم نمايشگاه كتاب ، نمي دونيد چقدر خوش گذشت . كلي كتاب خريدم تازه يه پازل هم خريدم ، الهامو هم زور كردم كه ديروز هم برام پازل بخره ولي دست دوستش جاموند .

حالا ميريم سراغ مدرسه ( فردا مي خوان كارنامه بدن * ) ولي من ميدونم چند شدم چون كلاغا بهم خبر ميدن همش 20 ولي رياضي روشدم 5/19

5 شنبه هفته پيش هم رفتيم اردو خيلي حال داد . وقتي برگشتيم رفتيم تو حياط بازي ، داشتم بازي مي كردم ومي دويدم ودوستم دنبالم مي كرد كه كفشم دراومد نشستم كه درستش كنم كه ، دوستم افتاد روم اول فكر كردم عينكم شكسته و رفته تو چشمم ، ولي دماغم خون اومد خيلي درد مي كرد . وقتي اومدم خونه مامانم پماد ماليد تا خوب بشه بعد چند روز هم زودي خوب شد .

سفارش : به ( اميرووو ) غر زدن فراموش نشه .

ببخشيد سرتونو درد آوردم .

باباي جينگيلي هاي خودم .


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:29 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت