تبليغاتX
جينگيلي

سلام

 

جينگيلي هاي خودم خوفيد ؟

من 3 روزه از آهو اومدم اما اين قدر كار داشتم كه خدا ميدونه  ، اما بايد زودتر از اينا ميومدم سراغتون . رفته بوديم آهو اين قدر حال داد .

با مامانم ، پسر داييم ، مامان بزرگم ، خاله وداييم و زنداييم اينا مي رفتيم باغ و بيرون .  هر روز مي رفتيم باغ كه آلبالوها و زردآلو ها را بچينيم  و يا مي رفتيم به دايي كمك مي كرديم و نخود مي چيديم اما اين كارا هم حال ميده .

من از اونجا يه عروسكه خيلي خوكشل ناناز خريدم  موهاش قهويه ، بلوزش نارنجيه ، دامنش سبزه ، كفشاشم نارنجيه  ، اسمش را الي گذاشته گل باقالي خانوم .

يه بازي فكري خريدم اسمش بچه هاي دانلد داكه ، خيلي باحاله 3 دفعه با مينا بازي كردم .

از اينا هستش فوت مي كني حباب مياد بيرون  ، 2 تا خريديم يكي من يكي پسرداييم ، خيلي باحاله .

از آهو جمعه ساعته 10شب حركت كرديم ساعت 2 رسيديم . تو ماشين از ساعت 1 تا 2 بيدار بودم . رسيديم از بس خسته بودم خوابيدم ، تا ساعت 12 ظهره فرداش .

تو بازي فكريه يه سي دي كارتون بود من فكر كردم سي دي كارتونه دانلد داكه اما سي دي فراره مرغا بود .  من مي خوام سي دي شركته هيلولا ، وسوپر من جديده را بگيرم .

 سرتونو درد آوردم .

فعلا باي جينگيلي ها


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384 ساعت 11:28 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


 

سلام

 

خوفيد ؟  من اصلا وقت نوشتن نداشتم ، دوستام صدا مي كنن تو كوچه بايد برم ، بايد برم فوتسال .

امروز رفتم فوتسال اين قدر حال داد كه خدا مي دونه .

صبح ساعت 8 از خواب بلند شدم بعد رفتيم فوتسال يه دختره تازه اومده بود اسمش شبنم بود با اون من هي مي خنديدم مثله اين خارجي ها خوكشل بود ، با كلاس و سوسول موسول بود ، ولي باحال بود .

ساعت 5 نيم رفتم دنباله مائده دوستم گفت : بازي نميام ولي دم در بشينيم . اين قدر حال داد . يه پسره مي خواست لايي بكشه بعد وقتي افتاد ميگه : اين دوچرخه سخته  تا يك ربع به 6 دم در مي خنديدم و حال مي كرديم كه دوستم رفت بيرون ؛ رفتم خونه عموم . بعد كه اومدم نسيم صدام كرد . گفت از مامانت اجازه بگير بيا خونه ما . من رفتم از 8 ربع تا 9 بعد باباي كردم اومدم خونه .

بعد به ياسين گفتم :  توپ چهل تيكتو ميدي ببرم خونمون فوتسال تمرين كنم ؟ گفت : باشه . ( بچه ها كوچه رو من حساب مي كنن و از منم حساب مي برن .  ) بعد معين گفت : نه .  گفتم : خدايا چيكار كنم يه فكر به ذهنم رسيد . به معين گفتم : اگه بدي بعد كه از آهو اومدم ميزارم بياي خونمون بازي .  گفت : باشه .

ما هم فردا پس فردا ميريم آهو .  

خوب سرتونو درد آوردم

فعلا باي جينگيلي ها    


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 ساعت 1:55 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام

 

خوفيد گلي ها ؟

من يه كم وقتم گرفته بود . من اسممو فوتسال نوشتم حالي به حولي مربي مون يه چيزاي با حال باحال گفت اين قدر حال داد . 3 نفر ديگه هم بودن . امروز الهام مريض شد شنبه مياد .

از ساعت 6 تا 8 با محدثه ، سينا ، راضيه ، احسان ، مجيد ، رويا ، مائده  معلم بازي مي كردم .

اون كاردستيه كه تو كتابخونه شركت كرده بوديم درست شد فقط مونده نتيجش .

صبح 3 شنبه بود الهام خواب بود منو ومامانم و بابابزرگ و مامان بزرگم بيدار بوديم در زدن كسي تو نيومد من رفتم دم در يك دفعه پستچيه گفت : خانمه عطيه آهويي هستش موندم گفتم : خودمم مامانم گفت : كيه ؟  من گفتم يه آقاهه ، مامانم اومد دم در ، مامانم گفت : بله گفت : اين بسته برا شماست يه امضا . مامانم يه امضا كرد بعد بسترو گرفت درو بست من هول شده بودم درشو وا كردم يه كيف آبي بود بايه دفتر نقاشي خوكشل خوكشلا .

2 تا جوجه خريدم ماه ، يه زرد يه صورتي يه جورايي رنگ صورتيش به وبلاگ مي خوره

من ميرم سرتونم زيادي درد آوردم فعلا باي جينگيلي هاااااااااا


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در پنجشنبه نهم تیر 1384 ساعت 1:3 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام

 

جينگيلي هاي خودم خوفيد ؟  

امروز صبح ساعت 10 بيدار شدم تا ساعت 11 تو تختم دراز كشيدم  بعد الهام كه بهم گفت : چقدر مي خوابي بسه ديگه از تو جام بلند شدم  ،  بعد كه دست و صورتم را شستم رفتم آهنگ كامران و هومن هست ميگه اون با من و نمره بيست كلاسو گوش دادم .

راستي ديروز با امير رفتيم نمايشگاه كامپيوتر اين قدر حال داد .

من تيپم يه بلوزه سبز و زرد بود و يه شلوارلي كه دورش گل و نوشته هاي خارجكي و يه روسري زرد گل منگلي بود .

3 شنبه مي خوام برم كتابخونه ، شايدم فردا يا پس فردا برم پارك لالاي لالاي .

تو كوچه داشتم با مائده دوچرخه بازي مي كردم  _ راستي من با ساناز قهر كردم  ، آخه داشت بچه بد و پرو مي شد  ، باهاش يه كتك كاري مفصل هم كردم  ، يكي زدمش كه ديگه دفعه آخرش باشه منو بزنه  _  همين امروز با مجيد هم دعوام شد  ، تازه يكي از بچه هاي كوچه كه بزرگه به ساناز  ميگه شر كوچه به من ميگه عطيه خانم .

خب امروز كه همش درباره دعوا بود ، خب من يكم گفتم در اطلاع باشيد .

خب من ميرم سرتونم زيادي درد آوردم .

فعلا باي جينگيلي هاااااا


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در شنبه چهارم تیر 1384 ساعت 10:22 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام

 

جينگيلي هاي خودم خوبين ؟

اميدوارم كه خوب باشيد .  امروز صبح ساعت 7 از خواب بلند شدم ديشبم اصلا خوابم نبرد چون جا سرم بد بود حال زمين خوابيدنم نداشتم تا صبح بيدار بودم فقط بعضي موقع ها هوشم مي برد .

با اينكه ديشب نخوابيده بودم امروز سرحال سرحال بودم  آخه با دوستمم فاطمه مي خواستيم بريم كتاب خونه خيلي حال داد ، خيلي هم باحال بود بار دومم بود كه به اين كتاب خونه مي رفتم .

تو يك مسابقه هم شركت كردم دعا كنين جايزه هاشو ببرم دعا هم كنين كه كارهاشو خوب انجام بدم .

نمي دونم چرا ؟ 3 روزه من همين جور ميرم بيرون ، 3 شنبه رفتيم پارك با فاطمه اين قدر حال داد ، 4 شنبه رفتيم شنا با فاطمه اين قدر حال داد با اينكه من شنا بلد نبودم تو عمق زياد هم مي رفتم ، امروزم كتابخونه شايد شنبه برم پارك البته با مينا .

دعا كنين زود زود برم شنا آخه خيلي حال ميده .

خوب سرتونو درد آوردم من ميرم  دعا مي كنم هر جا هستيد خوش باشيد جينگيلي هاااااااا .

راستي  كتابايي كه از كتاب خونه گرفتم اسم شون ‹ خرمشهر يك قصه ماندگار ›  و ‹ مي مي ني و يه عالمه شيريني › است .

تولد الهام جونمممممم مباركككككككك  ( تولدشو آخر از همه تبريك گفتم  ) تولد تولد ، تولدت مبارك ، مبارك مبارك تولدت مبارك ، آبجوي جونم دوستت دارم تولدت مبارك  ، لالاي لالاي لاي لاي لالايييييييييييييي

خوب من مي رم باي جينگيليا .

( دعا يادتون نره هااااااااااا )  


 

نوشته شده توسط عطيه آهويي در پنجشنبه دوم تیر 1384 ساعت 1:37 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت